تبليغاتX
پروانه
پروانه
دعای اختصاصی !

روزی صد هزار بار دعایت می کنم که مرا به وبلاگ پیوند زدی که به این راحتی بتوانم دلم را سبک کنم

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه پانزدهم دی 1388 ساعت 11:57 |

دل نوشته

خدا جونم

تو كه انساني را از چند قدمي مرگ مي‌رهاني پس حتما مي‌تواني از وقوع يك بيماري جلوگيري كني

خدايا اين روزها سخت به تو محتاجم

رهايم مكن

خدايا من هيچ نمي‌گويم

او را به تو سپرده‌ام

فقط به جواني و پاكيش رحم كن

 

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه چهاردهم دی 1388 ساعت 9:57 |

سپاسگزاری

پروردگارا

به چه زبانی شکر تو را به جای آورم

خدایا

ممنون که اشکهایمان را اشک شوق گرداندی

ممنون که دعاهایمان را به اجابت رساندی

خدایا

ممنون که یک بار دیگر فرصت زیستن را به او دادی

خدایا

ممنون که یک بار دیگر مهربانیت را به اثبات رساندی

ممنون ممنون ممنون

|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه سیزدهم دی 1388 ساعت 11:8 |

استغاثه

پروردگارا

تو قادر به انجام هر غيرممكني هستي

پروردگارا

تو را به بزرگيت سوگند مي‌دهم

لباس عافيت بر تنش بپوشان

خداوندا

مي‌داني كه شب و روز را از آنان گرفته‌اي

دعاهايشان را بي‌پاسخ مگذار

پروردگارا

مي‌دانم كه هميشه مصلحت تو وراي تصور ماست

اما عاجزانه به درگاهت التماس مي‌كنم

اشكهايشان را اشك شوق بگردان

خداوندا

همه به تو اميد بسته‌ايم، نااميدمان مگردان

خداوندا

اين لحظات سخت انتظار را با شفاي او به پايان برسان

 

 

|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه دوازدهم دی 1388 ساعت 11:59 |

محرم

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خواسته تا عرش اعظم است


این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است


گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است


گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عالم که نامش محرم است


در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است


جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست


خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین


* * *
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا


گر چشم روزگار بر او زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا


نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا


بودند دیو و دد همه سیراب و می مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا


زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریادالعطش ز بیابان کربلا


آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه سلطان کربلا


آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد


* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی


کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی


کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی


کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی


کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی


کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی


آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی


آل نبی چو دست تظلم  برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند


* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زد

 
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند


آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند


بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند


وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند


وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند


پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند


اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بردر ِ  حرم کبریا زدند


روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب


* * *
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید


نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید


و...............

محتشم کاشانی

التماس دعا

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه سوم دی 1388 ساعت 8:51 |

مولودی

عصر روز عید غدیر مولودی دعوت داشتم

بانی مجلس دوستم بود دوستی که چندان شناختی از او ندارم اما دختری مهربان به نظر می آید

به حرمت دعوتش با بقیه دوستان که گروه شش نفری و ثابتی هستیم راهی شدم

وقتی وارد خانه شدم از دیدن زنانی با لباسهای تیره وحشت کردم و فکر کردم راه را اشتباه رفته ایم آخر مگر مولودی نبود پس چرا همه مشکی به تن داشتند دوستم به دادم رسید و گفت جریان همان شیک پوشی با رنگ مشکی است !

پس در همان ابتدا نتیجه گرفتم که من با آن بلوز رنگ روشن احتمالا آخر بدلباسی و ... هستم !!!!

خانه شان چندان بزرگ نبود سالنی را که برای مولودی درنظر گرفته بودند برای آنهمه جمعیت بسیار کوچک بود پس همه مهربانانه در کنار هم نشستیم

همهمه حرفها بالا رفته بود که خانم ...... وارد شد

تا نگاهش کردم نه تنها من که تمام دوستانم مجلس را تا به آخر پیش بینی کردیم چرا که قبلا او را دیده بودیم و می دانستیم چگونه مجلس را اداره می کند .

چاره ای نبود باید تحمل می کردیم

خانم .... بعد از صرف چای امر فرمودند که همه قیام کنیم

ابتدا روضه ای خواند و اشک بسیاری را درآورد ( توجه دارید که مولودی بود )

وقتی دستور به نشستن دادند شروع کرد به حرفهای تکراری که بانی خواب دیده که من مراسمش را اجرا می کنم و دعوت مهمانها به عهده من است !

پس در همان ابتدا به راز لشکر کشی خانم .... پی بردیم

سپس گفت که ابتدای مجلس به دست آقا می باشد و آن روز منظورش از آقا حضرت امیر بود که ظاهرا حضرت علی(ع) ابتدا مجلس را در دست دارند و بعد میکروفن را به خانم ... می دهند !!!!

باور کنید این عین جمله خانم ... بود

تازه سر جای خود قرار گرفته بودیم که صدایی از ته مجلس به گوش رسید که خانم .... برای بازشدن گره کارم روضه ای بخوان و خانم ... شروع به خواندن کرد

ناگهان صدای ضجه ای وحشتناک سالن را تکان داد زنی اشک می ریخت و بر سر و سینه می کوفت و من بی طاقت تر از آن بودم که فقط نگاهش کنم داشتم بلند می شدم به سمت آشپزخانه بروم که دوستم دستم را گرفت و فهمیدم که این فریادها بدون اشک است و آن زن از گروه خانم ... مسئول همین کارهاست !!!!!!!

ضجه و روضه که تمام شد شروع کرد به مولودی خوانی و دست زنی

هرچه خواست خواند و گفت دست بزنید که مجلس شادی و سرور است

عکسی از حضرت علی در آن خانه بود درست بالای سر ما چند بار دیدم خانم ... نگاهش را به سمت ما می آورد و با چشم و ابرو و سر اداهایی می آید !! بعد فهمیدم که با عکس حضرت است !

جمعیت آنقدر زیاد بود که اتاق از شدت گرما رو به انفجار بود یکی خواست پنجره را باز کند که خانم ... در میکروفن فریاد برآورد که چه می کنی ؟؟؟؟

این گرمای حضور ائمه است که شما را گرم کرده صلوات بفرستید !!!!!!

لحظه ای گذشت دور از چشم او بلند شدم و پنجره را باز کردم نسیم خنکی آمد خانم ... که متوجه باز شدن پنجره نشده بود یکباره گفت صلوات بفرستید آئمه رحمتشان را برشما با نسیم خنکی جاری ساختند !!!!

دیگر نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم با صدایی که بیشتر از ته چاه درمی آمد گفتم بله نسیم رحمت بود اما به واسطه گشودن پنجره جاری شد !

نگاه خشمناکش را به جان خریدم که حرفم حق بود .

مجلس ادامه یافت تا به لحظه موعود خانم .... رسید همان لحظه ای که به قول خودش تا زمانی که من در میکروفن می خوانم باید به من عیدی بدهید تا به مراد دلتان برسید

خواند و پولهای بی زبان بود که از هرگوشه جاری می شد انگار فقط ما شش نفر بودیم که دستمان به سمت کیفهایمان نرفت !

میکروفن را که کنار گذاشت بی اغراق صدهزارتومان شاید هم بیشتر کاسب شده بود !!

مجلس در حال پراکنده شدن بود که دوباره نگاهش به سمت من آمد

گفت تو مرادی در دل نداشتی

گفتم چرا اتفاقا خیلی زیاد

گفت پس چرا به من عیدی ندادی که از در بیرون نرفته حاجت بگیری

گفتم من حاجتم را از شما طلب نکردم

گفت من وکیلم از جانب خدا

گفتم من به وکالت شما نزد خداوندم نیازی ندارم

گفت من سید نیستم اما قول میدهم عیدی تو را به سیدی برسانم که دعایت کند

گفتم من خودم از دوطرف پدری و مادری سیده هستم پس نیازی به این کار نیست

دیگر به وضوح شاهد خشمش بودم

گفت پس واجب شد عیدی بدهی

آرام بلند شدم و یکی از صدتومانی هایی که برای عیدی کنار گذاشته بودم روی میز گذاشتم و گفتم

عیدتان مبارک اما به آبروی علی قسمت میدهم که یا نخوان یا اگر می خوانی دروغ نگو !!

از در بیرون آمدم و به خود قول دادم که دیگر درجایی که خانم ... باشد من نروم !

آخر این خانم سابقه طولانی در بیان این سخنان دارد مدتها قبل وارد مجلسی شده که به احترام امام زمان برگزار شده بود ظاهرا در آشپزخانه شربت گلاب درست می کردند و او نمی دانسته بوی گلاب را که فهمیده به حضار گفته امام زمان همین الان به این مجلس آمده بوی گلاب را استشمام می کنید ؟

ناگهان صاحب مجلس از آشپزخانه بیرون آمده و گفته خانم ... من داشتم شربت گلاب درست می کردم !

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 10:11 |

عید غدیر

دوستان عیدتان فرخنده باد

امیدوارم حضرت علی (ع) همیشه یار و یاورتان باشد

 

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 10:35 |

مناجات

خدایا

به حق همین روزهای عزیز

به حق همین اعیاد مبارک

به بزرگیت

به عدالتت

به مهربانی و بنده نوازیت

قسمت می دهم

که دوستانم را سلامتی و شادی عطا فرمائی

که دلشان را شاد سازی به آنچه در ذهنشان می پروانند

که به خانواده ام سلامتی عطا فرمائی

و به خودم

که بنده گناهکار تو هستم

صبر و آرامش عطا فرمائی

که اگر صبور باشم شکر تو را بهتر به جا می آورم

و اگر آرامش داشته باشم در برابر ناملایمات زندگی تاب و توانم بیشتر می شود

خدایا

خود را به تو می سپارم

می دانم که درپناه تو

هیچ گزندی به من نخواهد رسید

 

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 10:30 |

دعا به سبک جدید !

خدا خدای مستون خدای می پرستون

به حق هرچی عشقه یه راه حل برسون !

یه راه حل برسون !

چیه خب مگه نمیشه اینطوری از خدا درخواست کمک کرد ؟

دیدم با دعا مشکلم حل نشد گفتم با زبون شعر و آهنگ و ترانه ازش درخواست کمک کنم !

خدا جان بی زحمتی به حرفهای منم گوش بده

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت 8:31 |

تردید

گفتن یا نگفتن

رفتن یا نرفتن

دیدن یا ندیدن

ماندن یا نماندن

ادامه دادن یا ندادن

مهربان شدن یا خشک و رسمی ماندن

خدایا .............

 

 

 

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 9:9 |