![]() گویی رسم وبلاگ داری است که چند خطی در وصف خود بنگاری که خواننده ات هرچند شاید کسی جز خودت نباشد . بتواند تو را بشناسد ... پس سرپیچی از رسم جایز نیست و گرچه گفتن از خود هنر نیست رسم را زیر پا نمی نهم الهام . زاده در تهران. آخرین ماه گرم تابستان . سالهای دور . اما نه آنقدر دور که سپیدی و سیاهی روزگار بر چهره ام نقش بندد . عاشق طبیعت زیبای خدا . کوه و دریا . جنگل و پرندگان . و چرا قرعه به نام پروانه افتاد ... شاید برای رنگارنگ بودنش و شاید برای سبک بودنش که این سبکی فقط برای پرواز است و وقاری خاص در او نهفته است . و شاید به این دلیل که پروانه یکی از کوچکترین تابلوهای نقاشی کردگار است . خواستم اگر می نویسم مثل پروانه سبک باشد تا به دل دیگران بنشیند . پس شدم پروانه ...
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 جستجو
پیوندها
ديد و بازديد ( آقا مهدي )
جيك جيكهاي الهام (الهام خانم ) از اسم ام اس تا مطلب علمي هر چي دوست داري راه و بيراه ( شيوا ) مستانه پيشنهاد بيشرمانه !!! شيطنتهاي كودكي من (اميرعلي) گنجشك ( نسيم عزيز ) :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
پروانه
دل شكستن هنر نميباشد
عصر يك روز پائيزي داشتم از سركار برميگشتم يه دفعه با لباسهايي مندرس اومد طرفم خانم ترخدا يه دونه بخر ! با دستم به آرامي هلش دادم گفتم احتياج ندارم برو گفت يه دونه بخر جون من يه دونه بخر !! محلش نذاشتم و به راهم ادامه دادم وقتي رسيدم خونه ديدم مامان بساط سبزي به پا كرده كمي استراحت كردم و رفتم كمك داشتم سبزي خرد ميكردم كه چاقو را به جاي سبزي روي انگشتم كشيدم واي خون فواره زد دويدم سمت اتاق به دنبال چسب زخم نداشتم حتي يك عدد يه دفعه صداش تو گوشم پيچيد :
خانم يه دونه بخر ، يه دونه بخر !
پسرك چسب زخم ميفروخت
شايد آه دل شكستنش دامنم را گرفته بود !
|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 14:9
عشق گمشده !
گفت چرا این شکلی شدی ! چرا انقدر خسته و گرفته به نظر می رسی ؟
گفتم خوابم بهم ریخته شبها زود خوابم می گیره اما نصف شب بیدار می شم و کلی از این دست به آن دست !
یکباره آنچنان عمیق نگاهم کرد که احساس کردم کتابی فلسفی هستم ! دستانش را به دور گردنم حلقه زد و گفت :
عاشق شدی !
متعجب از این استدلال چشمهایم گرد شد !
گفت وقتی خوابت بهم خورده شک نکن که عشقی در دلت داری !
دستم را به سمت قلبم بردم ضربانش آرام بود و ملایم خیره به آینه صورتم را برانداز کردم نه لاغر شده بودم و نه زرد رنگ !!
آخر انگار از مشخصه های عاشقی ضربان قلب تند است و چهره ای تکیده و اشتهایی نافرم و خوابی آشفته !!
اما من فقط به یکی از این امراض مبتلا بودم !
از من انکار از او اصرار
لایه های ذهن را ورق زدم شاید به عشقی قدیمی برسم که دوباره چون تاولی چرکین سرباز کرده !
نرسیدم به جز به مشتی خاطرات شیرین نه این گزینه مناسبی برای گفتن نبود
دوباره گشتم رسیدم به خاطرات آن سفر رویایی نه در آن سفر جز چشمان زیبای دخترک هیچ چیز دیگری نبود همان دخترکی که یا مرا بزرگ پنداشته بود یا زیادی مهربان وقتی که با سخاوت هرچه تمامتر سنجاق سرش را از موهای طلائیش بیرون کشید و دودستی تقدیم من کرد !
نه این هم دلیلی بر عشق نبود نمی دانم عاشق چه کسی شده بودم اصلا کی عاشق شدم که خودم بویی از این عشق نبردم !
چاره نبود نگاهش سنگین بود و زبانش پرسشگر
گفتم آره خب می دونی
عاشق شدم اما گمش کردم !
منتظرم از راه برسه تو اگر دیدیش سلامم را برسان و بگو زودتر بیا تا جواب اطرافیان را بدهم و خوابهایم منظم شود !
--------------------------- دلم خواست اینطوری بنویسم لطفا جدی نگیرید !
|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 11:56
هدایت
راه تو را می خواند
اشتباه نکن این تبلیغی عذاب آور برای ایران خودرو نیست
این صدای فرشته مهربانی است که از طرف خداوند به انتظارت نشسته است
فقط کافی است پنجره دلت را به سویش بگشایی
|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 8:55
دعا
خدایا در این شبهای سراسر نور گناهانمان را ببخش خدایا در این شبهای سراسر شکوه سلامتی را به همه بیماران هدیه کن خدایا در این شبهای سراسر عظمت رفتگان را ببخش و بیامرز خدایا در این شبهای سراسر مناجات و حضور سعادت و سلامتی را به همه بندگانت عطا بفرما
آمین
|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 10:16
برداشت
دوستم گفت : وقتی یاکریم از سرراهت کنار نره یعنی آدم حسابت نکرده
بهش گفتم : نه اتفاقا وقتی یا کریم بهت اعتماد می کنه و جلوی پاهات رژه میره یعنی تو یه فرشته از فرشته های مهربون خدایی
|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 10:10
از سر دلتنگی
دوباره به خاطرات گذشته پرتاب شدم همون روزهايي كه تو به همراه همسر و فرزندت پس از سالها آمدي . تو برايم معما بودي . نميشناختمت . حتي نميدانستم چه نسبتي با من داري ! فقط ميدانستم مردي بزرگ هستي ........... بهرحال آمديد . دخترت با آن موهاي بور و همسرت با آن نگاه پر از پرسش ! و تو با تمام عشق و علاقهات به خانواده . دخترك زبان ما را متوجه نميشد . لبخند بود كه گروهي هم سن و سال را به هم پيوند ميزد . من و دخترك آنقدر به هم لبخند زديم تا باهم دوست شديم .با زبان بيزباني . عجيب اين بود كه حوصله ترجمه كردن صحبتمان را از زبان بزرگترها نداشتيم ! آن روزها ، همان اوايل كه آمدهبوديد يكي دو كوچه باهم فاصله داشتيم . صبحها همسر و دخترت به دنبال من ميآمدند و من با رضايت خاطر با آناني همقدم ميشدم كه زبانشان برايم بيگانه بود . از صبح بازي بود و شيطنت تا عصر كه تو با ابهتي خاص ميآمدي و من در لاك خود فرو ميرفتم . دست نوازشگر تو بود كه ترس مرا ميزدود و عصر مرا به منزل برميگرداندي . آن روزها ما بازي ميكرديم و تو مشغول كار بودي . ديگر معناي سرتكاندادنها و لبخند زندمان را ميفهميديم . انگار من موجودي فضايي و دخترت موجودي زميني را كشف ميكرد ! يادم مياد بهم گفتي : الهام با دخترم به زبان مادري صحبت كن در عوض او هم زبان مادريش را به تو ميآموزد ! تو ميخواستي بازي و آموزش در كنار هم باشد . راهش را به سرعت آموختيم : دو دفتر تهيه كرديم . همسرت يه عالمه مجله جلويمان گذاشت . قرار بود در روز چند ساعت آموزش زبانهاي يكديگر را داشته باشيم . چه شيرين بود درس و بازي . من مينوشتم اسب و عكسش را از مجله جدا ميكردم . دخترت 2 سال از من كوچكتر بود همسرت كمكش ميكرد او هم اسبي ديگر را در دفتر ميچسباند كلمهاش را برايم تلفظ ميكرد و با هم ميآموختيم . هر سه نفر ذوق ميكرديم از اين يادگيري . ظهر كه ميشد همسرت با آن دستپخت لذيذ با آن فارسي شكسته بسته صدايمان ميكرد . هنوز طعم آن لازانيا زير دندانم است انگار با قلبم بلعيدمش ! عصر روزهاي آموزش وقتي ميآمدي من ودخترت مثل بچههاي مدرسه دفترمان را ميآورديم تا شاهد پيشرفتمان باشي ميخنديدي و تشويق ميكردي . انگار باور كرده بودم تو دايي من هستي انگار با عمق وجودم عصرها ميگفتم دايي جان من امروز 3 كلمه ياد گرفتم !
كم كم خانهتان را عوض كرديد ديگر نزديك ما نبوديد اما قانوني نانوشته بين ما بچهها جاري شده بود : ديدار روزانه تحت هر شرايطي !
آن سالي كه آمديد تولد من هم در پيش بود درست در همين شهريور ماه .
شما هم آمديد عكسهايتان را به يادگاري حفظ كردهام . آنقدر وضوح عكسهايت پيش چشمانم زياد است كه ميتوانم هر لحظه كه بخواهي برات توصيفشان كنم . روزهاي بازگشايي مدرسه نزديك بود .دخترت را درمدرسهاي ثبت نام كرديد كه من كلاس سومش بودم و او كلاس اول . واي چه شور و شوقي بود روزي كه فهميدم من و دخترت هر روز چند ساعتي بيشتر كنار هم هستيم مهر ماه رسيد و من و دخترت راهي مدرسه شديم . شايد تو در كارهاي روزمره غرق بودي كه روزي دخترت را در مدرسه نديدم . ظهر با چهرهاي گرفته به خانه برگشتم مادربزرگ مضطرب كنار تلفن نشسته بود . بغضم شكست گفتم نميدانم چرا امروز نيمده بود ! دخترت نه تنها آن روز كه ديگر روزها هم نيامد . قانون بزرگترها نگفتن بود و قانون من سكوت . ديگر همسر و دخترت به منزل ما نيامدند ديگر نديدم پدربزرگ به همسرت بگويد: اگر آيس تي ميخواهي برايت بياوريم . آنها رفتند مثل دو مرغ مهاجر ! تو ماندي تنهاي تنها . سالهاي سال يادم نيست با آن خانه بزرگ چه كردي همان خانهاي كه من به دخترت ياد داده بودم بهجاي پايين آمدن از پلهها از نرده استفاده كنيم و سرسره بازي كنيم ! واي آن روز چه دعوايي با ما كردي ! كه چي ؟ نرده محافظ است نه سرسره اما ما بچه بوديم و بازيگوش . جلوي تو از پله پائين ميآمديم و پشت سرت لذت سرسره بازي ! آن روزها نميدانستم چه اتفاقي افتاده عمق فاجعه را درك نميكردم تا آهسته آهسته بزرگ شدم و تنهاييت را با چشم و قلبم احساس كردم . تو كار ميكردي شايد ميخواستي تنهايي را در كار غرق كني شايد ميخواستي كار دلداريت باشد شايد ميخواستي آموزش به دانشجويان شكستن بغضت باشد . شايد چشمان دخترت را در نگاه دانشجويان ميديدي . تو تنها ماندي . تنها ديگر عادت كرديم تو را در جمع به تنهايي بيابيم . چه خوش مشرب بودي . برايت احترامي همراه با ترس قائل بودم نميدانم چرا شايد چون آنقدر دانشت زياد بود كه ميترسيدم در برابرت سخني به اشتباه بگويم . كلامت شعر بود و دستهايت دست شفا. بارها اشك را در پس نگاهت ديدم آنگاه كه خاطرات دخترت را بامن ورق ميزدي . اما مگر من بجز فاميلي دور نسبتي ديگر با تو داشتم ؟ نفهميدم چرا مدتها ساكن بيمارستان بودي كار و زندگيت را به آنجا انتقال داده بودي شايد ميخواستي دور از هياهوي مردمان باشي . چند بار براي افطار دعوتمان را پذيرفتي چه باصفا بود آمدنت ، كلامت گوشه عزلت را رها كردي وقتي به خانه جديد رفتي . هربار ميديدمت ميگفتي : من تنهام با بچهها بياين براي خودتون آشپزي كنيد و راحت باشيد . يكي دو بار به منزلت آمدم براي كار خودت كاري كه نميدانم با چه اعتمادي به من سپرده بودي . راستي چه شد آن ديكشنري ؟ به چاپ رسيد ؟ يادم رفت تا بودي بپرسم . بار اول كه پايم را در منزلت گذاشتم احساس خفگي شديدي پيدا كردم با اينكه خانهات بزرگ بود و روشن . چشمم به قابهاي روي ديوار افتاد اما عكسي بود كه بغض را در قلبم شكست . ديدم كه تو اشك را در گوشه چشمم ديدي و لبخند زدي . عكس دخترت بود در لباس فارغالتحصيلي در رشته پزشكي ! قلبم آتش گرفت از نبودش . عجيب بود اطمينان تو از بازگشتش ! چند بار ديگر به منزلت آمدم تنها كه نه با دخترخاله عزيز و دوستداشتنيم . ميديدم شور و شوق از تنهايي بيرون آمدنت را . ياد آن روز گرم تابستاني كه برايمان طالبي بستني آماده كردي . چقدر چسبيد در كنار نگاه پر مهر تو . يك بار گفتي به تو نگاه ميكنم انگار دخترم را ميبينم و من ماندم كه چه شباهتي بين من و دخترت يافتهاي ! هر بار هنگام خداحافظي وعده آمدن دوباره را ميگرفتي . ميدانستم كه تنهاي تنها هم نيستي هم خدايت هست و هم آن زن و شوهر دوستداشتني كه با تو زندگي ميكردند . خوب همدمي بودند براي لحظههاي تنهاييت . خسته بودي ، اين را در چشمانت ميتوانستيم به وضوح ببينيم اما نااميد نبودي شايد هم من اينگونه ميپنداشتم . حكمت خدا را نفهميدم از بيماري جانكاهت . پزشك در بستر بيماري . پيوند كليه ....... پس زدن كليه جديد ........ دياليز سه روز در هفته ...... ضعف جسمي ............ نگاهت ميكردم و افسوس ميخوردم براي آن همه علم و دانش آن همه ذوق و هنر ............ يادم است با سفرههاي رنگين مخالف بودي نه اينكه علي وار بايد زيست نه ! مخالف بودي كه عدهاي سير به پاي سفرهاي بنشينند و چنان افطار كنند كه ظرفهاي پر شده از غذاي افطار را براي سحري كه نميتوانند از شدت سيري بخورند براي افطار روز بعد نگاه دارند . مخالف بودي براي حسين گريستن و بعد شكم عدهاي نيمه گرسنه را با پلوهاي رنگين پر كردن ! پس مشيت خدا اين بود : روز اول ماه رمضان بار سفر بستي . مثل كوچ خواهرت چند سال قبل در نيمه رمضان . غمي عظيم بر دل نهادي با رفتن اينگونهات گفتند و گفتم چشم انتظار رفتي اما خوب كه فكر كردم ديدم حالا ديگر تك دخترت را ديدي نه به چشم سر ما كه با چشم دل خودت . ديروز براي رفتنت مجلسي بود ميدانم كه ميداني . دخترت نبود كه تسلايش دهيم . همسرت نبود كه آرامش كنيم . خواهرت نبود كه در غم برادر ضجه زند . اما هركس اشكي ريخت ازته دل بود آنانكه ميدانم چقدر به تو نزديك بودند مثل همان زن و شوهري كه با تو زندگي ميكردند ....... آنقدر .......گريست كه احساس كردم دخترت است كه به نظرم بود تو موج بودي ، موج مهر و صفا ميدانم رفتي تا ببيني آنچه در جهان از ديدنش محروم شدي شايد دلت آنقدر تنگ شده بود كه ترجيح دادي از آسمان به دنبال گمگشتهات بگردي حالا بگو ديدي گمكردهات را ؟
|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 11:52
از شمار دو چشم يك تن كم وز شمار خرد هزاران بيش
|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 15:49
اثبات وجود خداوند به زبان کودکانه
عصر بود ، عصر یک روز گرم تابستانی ، سوار اتوبوس كه شدم صندلي يكي مانده به آخر خالي بود نشستم كه نه تقريبا افتادم ، هم از شدت گرما هم از شدت خستگي يك روز كاري . راهم طولاني بود پس چشمها را با خيال راحت بستم كه شايد چند دقيقهاي به آرامش برسم . يكباره با صداي دختركي كه پشت سرم و در كنار مادرش نشسته بود در گوشم پيچيد مامان چرا امروز با اتوبوس ميريم ؟ مامان چرا بابا منو دوست داره ؟ مامان چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چارهاي جز سكوت براي من نبود چرا كه دخترك در سن پرسش و پاسخ بود نيم نگاهي به سويش انداختم و دوباره در افكار خود غرق شدم ....... يكباره صدايش آمد كه مامان هوا سمت چپ من هست ؟ مامان هوا سمت راست من هست ؟ مامان تو كمد اسباب بازيام هوا هست ؟ و خلاصه دخترك مشغول پيدا كردن هوا در اطرافش بود و مادر با صبر و حوصله پاسخش را ميداد .
به يكباره صداي دست زدن دخترك در اتوبوس پيچيد !
آخ جون ، فهميدم ، خدا هواست !!! خواب از سرم پريد و با چشماني خندان به سويش برگشتم بهش گفتم چرا ميگي خدا هواست ؟ با همان زبان شيرين كودكانه گفت : آخه هوا همهجا هست و مامان بابام ميگن خدا هم همهجا هست
پس خدا هواست
براي اين اثبات كودكانه زيبايش نه من جوابي داشتم و نه مادرش انگار دوست نداشتيم افكار زيبا و پاكش را مشوش سازيم .
|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 12:24
...
سكوت را با انتظار پيوند زدهام پس منتظرم
|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 8:45
من
چه سكوت كركنندهاي قلبم را فرا گرفته است چه فرياد عظيمي گلويم را فشرده ميكند . . . .
|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 15:36
|